تبلیغات
نه نرو تنهام نذار... - مطالب یه سری حرف های شخصی

و آخرین پست وبلاگ...

دوشنبه 9 بهمن 1391 09:00 ب.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

پایان

خب بالاخره بعد از کمتر از یه سال نوبت این پست آخر هم رسید...
این جا هم مثل تمام چیزهایی که یادآور اون هستن...
خدانگهدار


40 روز گذشت...

دوشنبه 9 بهمن 1391 07:36 ب.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

خاطرات خوبت باقی خواهند ماند...

خب فکر می کنم بعد 40 روز وقت اون رسیده که همه چیز رو برای همیشه فراموش کنم. البته مسلما خاطرات خوب گذشته می تونن حداقل سهم من باشن و برای همیشه نگهشون می دارم.
دیر می فهمی چه اتفاقی افتاد و دیر می فهمی که تمام سعیم رو کردم که تو همیشه برنده باشی اما حیف که بازم باختی.

بی من و با من اما مواظب خودت باش
نشکنه بغض چشمات، نزار بریزه اشکاش



کارت خداحافظی

دوشنبه 9 بهمن 1391 07:08 ب.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

شاید نفهمیدی که من، بی اون که تو چیزی بگی...سپردمت دست خدا که بی خدافظی نری

حالا معنی شعر بالا رو درک کردی؟! من می دونستم به زودی از پیش من خواهی رفت به خاطر همین به جای کارت مناسبتی این کارت رو بهت دادم.
یادته؟! این شعر تو پروفایلت بود و من خیلی این شعر رو دوست داشتم و همیشه میومدم از رو پروفایلت می خوندم. به خاطر همین مطمئن بودم دوسش داری...
از یه طرف متن شعر حکایت جالبیه، به خصوص اون جا که میگه: "بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم..."
یادته کارتت دقیقه نود آماده شد؟! چون عکس دختر روی کارت عوض شد...
و برات هیچی ننوشتم تا بدونی کسی که از پیشت رفت سکوت کرد و اگه یادی بخواد بمونه باید تو خاطراتت باشه نه روی یه کاغذ...

بی تو مهتاب شبی...


دیوانگی...

دوشنبه 2 بهمن 1391 03:24 ب.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

کمـــــی دورتــر بـایست…
لطفـــــــــا!
من دیــوانه تــر از آنــم…
کــه بی هــوا،
در آغـوشت نگیــرم …!

یادش به خیر... همیشه فکر می کردم یه روز جرئت این رو داره که وقتی من رو می بینه بیاد بگه دلم برات تنگ شده...
و هیچ وقت نفهمید هر بار که از خونه می رفتم بیرون، امیدوار بودم که اون روز بی هوا ببینمش...


تولدم مبارک

یکشنبه 16 مهر 1391 11:58 ب.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

از بودن توست این چنین خوش حالم
و بدین احساس است که به خود می بالم
بهترین لبخندی بر لبانم امشب
ماندن این حس را از خدا می خواهم


توی خیابان های این شهر بزرگ

سه شنبه 11 مهر 1391 11:14 ب.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

این روزا حال عجیبی دارم. تو خیابون قدم می زنم و به مردمی که از کنارم رد میشن نگاه می کنم.
حس و حال جالبیه این که فکر کنی کسی که از کنارت رد میشه ممکنه کی باشه به چی فکر می کنه زندگیش چه جوریه و خیلی چیزای دیگه...
اما شاید قشنگترین قسمتش وقتیه که خودم رو جای اونا تصور می کنم.

یه دختر پسر از کنارم رد میشن، احساس دختر رو کاملا می فهمم. خیلی دلم می خواست جای اون باشم. دلم می خواست کسی که دوستش دارم پیشم باشه تا مثل اون دختره دستش رو سفت بگیرم و بهش بفهمونم چه قدر دوسش دارم.

یه مادر با بچه اش تو کالسکه داره قدم می زنه. یه نگاه به بچه می کنم و بهش می خندم. اونم می خنده. وقتی دور شدن به این فکر می کنم دلم می خواست جای اون مادره باشم. هر روز لبخند بچه ام رو ببینم. بگردونمش. باهاش بازی کنم.

یه پیرزن در حالی که کلی خرید دستشه به من نگاه می کنه. نگاهش می کنم و بهش لبخند می زنم. سوار ماشین میشه و میره. دلم می خواست جای اون باشم. یه روزی به پیری برسم و به جوانایی که از کنارم رد میشن لبخند بزنم.

یه پدر و مادر با بچه ای که رو شونه ی پدرشه جلو مغازه وایستادن. از نگاه مادره میشه فهمید چه قدر احساس خوبی داره. دلم می خواست جای اون باشم. در حالی که دست شوهرم رو گرفتم، هر دو به بچه مون نگاه کنیم و کلی احساس خوش بختی کنیم.

یه خانونم جوون جلوی میوه فروشی داره خرید می کنه. کاملا مشخصه تازه عروسه. از طرز خرید کردنش خوشم اومده. یه گوشه وایستادم و از دور نگاهش می کردم. یه دفعه دلم خواست جای اون باشم. یه کدبانو که حالا با شوق و ذوق اومده خرید کنه که شب بهترین شام رو برای خانواده کوچکش درست کنه.

یه خانوم نسبتا میان سال رو به روی من رو صندلی نشسته. داره از بچه هاش میگه. همچین با افتخار حرف می زنه که دلم می خواد جای اون هم باشم. بچه هایی رو بزرگ کنم که یه روزی بتونم با افتخار بالا رو نگاه کنم و بگم اینا بچه های منن.

یه دختر جوون با یه خانوم مسن کنارم وایستادن. از سن و سال خانومه فکر کردم مادرشه. وقتی صداش کرد مامان، مطمئن شدم. داشتن راجع به برنامه های آینده شون صحبت می کردن. وقتی آخر صحبتشون متوجه شدم اون خانوم مادر شوهرشه از رابطه قشنگشون خوشم اومد. دلم می خواست مادر شوهری داشتم که باهاش این قدر راحت بودم که بقیه متوجه نمی شدن که مادر خودمه یا شوهرم.

تو ماشین نشسته بودم و دیرم شده بود. اس ام اس بازی راننده اذیتم می کرد. بعد اس ام اس احساس کردم خوش حاله اما برام مهم نبود. تا این که تلفنش زنگ زد. وقتی گفت سلام عزیزم کاملا متوجه شدم اس ام اس ها از کی ارسال می شد. راننده به همسرش می گفت که کار هاتو بکن ناهار هم درست کن ظهر برای ناهار میام خونه می خوام راجع به زندگیمون برنامه بریزیم. ظاهرا خانوم پشت خط نگران شد. تا این که جوابی که از مردش شنید این بود: نگران نباش عزیزم. می خوام اولیت هامون رو مشخص کنیم. دوست دارم به سلیقه تو باشه. تا ظهر فکراتو بکن وقتی اومدم خونه منم فکرامو میگم با هم یه برنامه ریزی خوب کنیم. دلم خواست جای اون خانومی باشم که شوهرش با تمام نداری هاش این قدر به همسرش اهمیت میده.

این متن هنوز ادامه داره...



شکایت

سه شنبه 14 شهریور 1391 11:20 ب.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

زیر نور یه شمع که چیزی از عمرش نمونده، تو تاریکی این شب که هنوزم فکر کردن بهش منو می ترسونه، جلوی یه نور بیشتر سفید که خیلی وقته بیشتر از آدما صورت منو می بینه و زیر آسمون پر ستاره ی خدا دارم این پست رو می نویسم.

به خودم که نگاه می کنم هیچ حس آشنایی پیدا نمیشه. انگار با شعله ی شمعی که جلوم داره آب میشه آشناترم. احساس دل تنگی دارم نه به کس دیگه. این بار دلم برای خودم تنگ شده. وقتی به خودم نگاه می کنم می بینم شبیه اون چیزی که باید باشم نیستم. چیزای زیادی هست که اذیتم می کنه. بعضی هاش دست من نبوده. میگن خدا این طوری خواسته. حکمتش رو فعلا فقط خودش می دونه و بس. بعضی هاش هم تقصیر خودم بوده، دلیل اون ها رو هم حتی نمی دونم. شاید راست میگن سرنوشت هر کسی وقتی به دنیا اومده رو پیشونیش نوشتن.
//
این متن به دلایل شخصی ویرایش شد و قسمت هایی از اون حذف شد.
مثل تمام مطالب شخصی دیگه در آرشیو شخصیم نگه داری میشه.
از این که گاهی این جا رو با دفتر خاطراتم اشتباه می گیرم معذرت می خوام.
//

شمع روبروم خاموش شد.


احساس من اعدام شد

پنجشنبه 26 مرداد 1391 10:15 ق.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

سلام
برای تو... برای تو که از من دوری...
برای تو که دیگه حسم نمی کنی... برای تویی که دیگه حرفامو نمی فهمی...
برای تویی که... بگذریم... هر دومون می دونیم این نوشته برای کیه.

این جا می نویسم برای آخرین غم... برای آخرین واقعیت...
برای شروع بازی کردن...

این جا می نویسم معذرت می خوام.
معذرت می خوام که فکر می کردم با گفتن ناراحتیم، مشکل حل میشه و می تونیم خوش حال تر باشیم.
معذرت می خوام با این که عقلم داره بهم می فهمونه که احساسم باید چی باشه اما دلم گاهی هوای یه عشق بی مرز رو می کنه.
معذرت می خوام که بعد این همه مدت هنوز نتونستم باور کنم و با خودم کنار بیام.

نگران نباش...
از امروز نقشم رو خوب بازی می کنم. از امروز یاد می گیرم دروغه که گفتن با کسی که دوسش داری رو راست باش.
از امروز دیگه سرت غر نمی زنم. هر وقت دوست داشتی برو بیا. هر وقت دوست داشتی باش هر وقت دوست نداشتی نباش.

احساس من تیر بارون شد وقتی که...
بعد از نصف روز اونم تو مسیر رفتنت وقت داری با من حرف بزنی.
این که نهایت تلاشی که می کنم که سریعتر به روزای خوب و خوشمون برگردیم اسمش میشه تهدید.
اون جایی که برای باز کردن من از سر خودت بهم راستشو نمی گی.
اون جایی که تو گفتن تمام فعل هایی که به من مربوط میشه از فعل گذشته استفاده می کنی.
آره احساس من اعدام شد...


آدم های معمولی

پنجشنبه 19 مرداد 1391 11:59 ب.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

از آدم های معمولی بدم میاد. این مسئله هم جدید نیست. برمی گرده به زمان مدرسه.
اون زمان من معلم هامو به دو دسته خوب و بد تقسیم می کردم. معلم های خوب اونایی بودن که سر کلاسشون توجه می کردم و درس رو یاد می گرفتم. معلم های بد اونایی بودن که کلا بی خیالشون شده بودم و از رو کتاب های مختلف درسشون رو می خوندم. به این کار هم می گفتم خودخوان! تو درس هر دو سری، نمره های آس می گرفتم و همه چیز خوب بود. اما امان از دست معلم های معمولی!!! نه می شد بهشون تکیه کنم و بگم کلاسشون خوبه، نه هم می شد بی خیالشون بشم و خودم بخونم. معمولا هم نمره هام تو این دروس متوسط بود.
حالا این قضیه که تو دوران مدرسه اتفاق می افتاد، تو زندگیم هم تکرار میشه. آدم های زندگیم رو هم به دو دسته تقسیم کردم. نه این که بگم آدم خوب یا آدم بد. چون خودم گفتم خوبی و بدی نسبیه و باید به آدم ها به چشم موجودات خاکستری نگاه کنیم نه سیاه و سفید. من آدم ها رو به دو دسته تقسیم کردم بر این اساس که به دسته اول می تونم اعتماد کنم، می تونم تکیه کنم و کلا خیلی روشون می تونم حساب کنم. دسته دوم هم اونایی بودن که کلا وجودشون با نبودشون هیچ فرقی نداره و حتی گاهی نبودشون بهتره. تا این جا تکلیفم با این دو دسته معلومه و خوب روابطمون هم مسلما برای من رضایت بخشه. اما امان از دست آدم های معمولی!!! تو هیچ دسته ای جا نمیشن و نمی دونی باهاشون چی کار کنی. نه می تونی مثل دندون خراب بکنیشون بندازی دور، نه می تونی باهاشون مدارا کنی. اون وقته که اذیت میشی و بین احساس دوست داشتن و تنفر گیر می کنی. شاید درک حرفی که می زنم سخت باشه اما اگه کسی جای من باشه می فهمه با طرز فکر من، چه قدر ارتباط با این آدم ها مشکله.
حالا این وقتی بدتر میشه که اون آدم از عزیزان و نزدیکانت باشه. ما چه بخوایم چه نخوایم، اطرافیانمون رومون تاثیر می ذارن. البته یه ارتباط دو طرفه. یعنی هم زندگی ما روی اونا تاثیر داره و هم اونا رو زندگی ما. اگه این آدم ها رو ول کنی بری ممکنه خیلی ضربه بخورن، وقتی ضربه بخورن چون برات عزیز بودن، انگار خودت ضربه خوردی. اگه بخوای باهاشون بمونی و یه ارتباط خوب داشته باشی، طرز فکرشون اختلاف سلیقه شون اذیتت می کنه. اون وقت می فهمی توی دو راهی گیر کردی که دو سرش باخت داره.
می دونم دلم خیلی پره... اینا رو نوشتم که بگم سعی کنیم تو زندگی عزیزانمون، بهترین باشیم و اگه می بینیم نمی تونیم، دست و پاشونو نبندیم. می خوام بگم کاری رو انجام بدیم که می تونیم توش خوب باشیم و قابل اتکا. می خوام بگم یادمون نره زندگیمون، طرز فکرمون، اخلاقمون و همه اون چیزایی که ظاهرا فقط به ما مربوطه، غیر مستقیم تو زندگی اطرافیانمون تاثیر میذاره، مراقب باشیم و نذاریم زندگی کسی خراب بشه.


من یاد گرفته ام: مهم نیست که در زندگی چه داری، بلکه مهم این است که چه کسی را داری.


مثل پروانه ای در مشت...

دوشنبه 16 مرداد 1391 11:58 ب.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

مثل پروانه ای در مشت... چه آسون میشه ما رو کشت...

تو این مدت چیزای زیادی راجع به این که کی هستم، از کجا اومدم و چرا این جا هستم، فهمیدم.
این فکرها، نمی دونم تو زندگیم تاثیر مثبت داشته یا منفی. از یه طرف باعث میشه به این فکر کنی که ممکنه فردا روزی باشه که نباشی، واسه همین دلت می خواد این روزایی که هست رو به بهترین شکل ممکن بگذرونی و خوش باشی. اما بعد وقتی فکر می کنی این وسوسه در مقابل حقیقت بزرگ چه قدر پوچ و مسخره است، می فهمی که شاید گاهی باید از دنیا و همه چیزای دنیایی بگذری واسه رسیدن به اون حقیقت، واسه غرق شدن تو باور بودن.
همین باعث میشه که احساس کنم دیگه نه دلم، دل خوشی های دنیا رو می خواد نه خوشی هایی فرای این دنیا.
تمام این مدت که دارم به این چیزا فکر می کنم فقط یه جمله تو ذهنم می چرخه:
مثل پروانه ای در مشت... چه آسون میشه ما رو کشت...

واقعا مثل یه پروانه ای هستیم که هر وقت صاحب اون مشت اراده کنه ما دیگه نخواهیم بود.
دلم می خواد همه چیز قشنگ تموم بشه... آروم، قشنگ و با شکوه!



ادعای الکی...

دوشنبه 16 مرداد 1391 08:34 ق.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

من هرچی میگم واسه خودته دختر ... (ادعای الکی، ادعای الکی)

Whatever I say is for your own good, girl ... (spurious claim, spurious claim)

به این قسمت از آهنگ الکی که می رسم، نمی دونم چرا بی اختیار یاد تمام کارهایی که به اسم خیر و صلاحم برام انجام دادن میوفتم. راست میگه همش ادعای الکی بود. چون هیچ کدوم از اون کارا به نفع من تموم نشد، که اگه شده بود الان یه آدم شکست خورده تو زندگی نبودم. شاید شکستی که اونا ازش می ترسیدن سرم نیومد اما شکستی سخت تر و وحشتناک تر رو برام رقم زدن که حالا هیچ کاریش نمیشه کرد. شاید اگه اون موقع از راه به در می شدم می شد با کمی چاره دوباره به راه بیام اما الان چی؟! مگه چیزی ازم مونده که بخوان درستش کنن؟! به اسم دوست داشتن هر بلایی سرم اومد. به اسم دوست داشتن به خودشون اجازه دادن من رو به عذاب بندازن. به اسم دوست داشتن زندگیمو نابود کردن. مهم نیست ناخواسته بود، مهم اینه که این اتفاق افتاد. احساس کسی رو دارم که عزیزترین کسانش ندونسته دنده عقب میرن و باهاش تصادف میکنن و لهش می کنن. وقتی میان بالا سرش و می بینن چه بلایی سرش اومده، هر کاری هم بکنن هر چه قدر هم بی تقصیر باشن اما اون تصادفی سالم نمیشه. حالا اگه دوست دارن بشینن تا دنیا دنیاست بالا سرش گریه کنن، اگه دوست دارن بشینن تمام مدت بگن که خیرو خوبیشو می خواستن. اما هیچ کدوم زمان رو به عقب برنمی گردونه که بفهمن کجا رو خراب کردن که درست کنن!

گاهی به آینه عقب ماشینمون نگاه کنیم. راهی که اومدیم درست بوده؟! پشت سرمون با ندونم کاری چیزی رو خراب نکردیم؟! کسانی که باید باشن سالم و سرزنده پیشمون هستن؟!


شاید که فردایی نباشه...

چهارشنبه 11 مرداد 1391 03:19 ق.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

الان که دارم این پست رو می نویسم حالم اون قدر بده که نمی دونم تا صبح دووم میارم یا نه.
از سر شب با خیلی ها صحبت کردم دلم می خواست باهاشون حرف بزنم یه کم سبک بشم تا شاید آروم بشم اما به این درد لعنتی یه بغض سنگین اضافه شده که احساس می کنم کم کم داره راه نفسم رو می گیره.
هیچ انگیزه ای برای ادامه چیزی که هست ندارم.
حتی قلبم هم از تپیدن تو این دنیا خسته شده :)
نمی دونم اگه صبح بشه و نباشم، کسانی که دوستشان دارم اما انگار من رو دوست ندارن چه حالی میشن؟!
باشه اشکال نداره... هنوز هم همتون ادعا کنید...
ادعا کنید همراهم هستید به خصوص وقتایی که بهتون احتیاج دارم...
ادعا کنید که می خواید لبخند روی لب های من بیارید...
ادعا کنید که با تمام اشتباهاتم بازم دوستم دارید...
ادعا کنید که ...
آره همش ادعا کنید. امیدوارم خودتون دلتون نسوزه که هیچ وقت نتونستید به ادعاتون عمل کنید.

***

قلبم داره از جا کنده میشه
هیچکس مثل تو نمیشه
عاشقت می مونم همیشه
عاشقت می مونم تا زنده ام
برای آخرین بار، آخرین بار
بذار ببوسمت فقط همین بار
شاید که فردایی نباشه


فراموشی همین نزدیکی هاست؟!

دوشنبه 9 مرداد 1391 10:10 ب.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

چند روزه دلم می خواد برای تو بنویسم.
برای تویی که هستی. حتی تو بداخلاقیام. حتی تو عصبانیتام. حتی تو ناراحتی هام.
شاید داری برام دوستی رو معنی می کنی. چیزی که شاید کم کم داره از یادم میره...
می دونم در مقابل این همه قشنگی های دوستی تو، دلت رو نخواسته شکستم.
شاید باور نکنی اما از اون شب، دل خودم بیشتر شکست. دلم شکست که لیاقت دوست خوب رو ظاهرا ندارم.
اما خب بعضی واقعیت ها رو نمیشه انکار کرد.
وقتی برای دوباره ساختن این دوستی اون همه صبر کردی، باورم نمی شد.
دلم می خواست تو این دوستی برات بهترین باشم اما نشد.
تو این جریانات که یکی دو تا هم نبودن، یه کم به هم ریختم. دیگه حتی حوصله خودم رو هم نداشتم گاهی، چه برسه به کس دیگه.
گاهی دلم کس خاصی رو می خواست نه به این خاطر که عزیزتره مهمتره یا هر چیزه دیگه. شاید واسه این که مشکل اون موقعم رو بهتر درک می کنه. یادته بهت گفتم سعی می کنم محکم باشم؟! دلم نمی خواست خیلی جاها تو بفهمی مشکلات دارن اذیتم می کنن اما نمی شد!
اون شب با تمام وجود درک می کردم که سعی کردی من رو از اون حال و هوا در بیاری اما من...
اینا رو می نویسم شاید نه برای تو... شاید برای خودم... شاید برای این که یادم باشه حق ندارم در هیچ شرایطی دل کسی رو بشکنم.
اما هیچ وقت یادت نره، من هیچ کس رو فراموش نمی کنم. حتی تو تمام کسانی که بهم بدی کردن یه خاطره خوب می تونم پیدا کنم که به یادشون باشم چه برسه به دوست خوبی مثل تو!!!
فراموشی این نزدیکی ها نیست... حوصله ما آدما خیلی دور شده... دیگه انگار بلد نیستیم زندگی کنیم... بلد نیستیم دوست داشته باشیم... و حتی بلد نیستیم جواب دوست داشته شدن رو بدیم...

یادت باشه...
دلمان کوچک است ولی آن قدر جا دارد که برای عزیزی که دوستش داریم، نیمکتی بگذاریم برای همیشه!


دلم الان کسی رو می خواد که...

جمعه 6 مرداد 1391 02:08 ق.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

یه چند وقته حال و هوای نوشتن ندارم. یعنی حال و هوای هیچ کاری رو ندارم.
اما الان که دارم می نویسم خیلی دلم گرفته. سر شب داشتم فکر می کردم که باید یه کم دوستای نزدیکم رو کم کنم که بتونم به همشون به اندازه ای که دوست دارم محبت کنم. اما الان که بهشون احتیاج دارم هیچ کدومشون نیست که بتونه درکم کنه. تعداد کسانی که دور و برت هستند به هیچ وجه نمی تونن تضمین کننده این باشند که تنهایی رو احساس نکنی. حتی این که تنهایی رو کمتر احساس کنی.
شاید تو ظاهر خیلی ها باشن. اما گاهی آدم نیازمند حضور کسیه که نیازی نباشه دردش رو حتی بهش بگه. فقط با بودنش آرامش رو به آدم هدیه کنه.

دلم برای خیلی ها تنگ شده! :( حتی اونایی که هستند اما دیگه مثل سابق نیستند.

دلم الان کسی رو می خواد که فقط باشه که از این همه سردی دستام نترسم.
دلم الان کسی رو می خواد که با صداش آروم بشم.
دلم الان کسی رو می خواد که الان که احساس ترس می کنم بهم بگه نترس من پیشتم.
دلم الان کسی رو می خواد که بتونه بفهمه تنها بودن تو جمع یعنی چی.
دلم الان کسی رو می خواد که ازم نپرسه چی دوست داری، کاری برام انجام بده که به زندگی برگردم.

دلم الان پدرم رو می خواد که بهم بگه اگه هیچ چیزی درست نیست من پشتتم.
دلم الان مادرم رو می خواد که با وجود این که همیشه آخرش عصبیش می کنم اما همیشه به حرفام گوش می کنه.
دلم الان برادرم رو می خواد که باز هم بهم بفهمونه براش ارزشمندم.
دلم الان عشقم رو می خواد که بگه چشماتو ببند و بدون تو بغل منی و آروم باش.
دلم الان خدام رو می خواد که این احساس رو بهم بده که هوامو داره.

دلم الان خیلی چیزا می خواد اما... :)


می ترسم دیر بشه برای گفتن دوست داشتن

یکشنبه 1 مرداد 1391 09:16 ب.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

مادر و برادرم قرار بود به یه مسافرت برند. با این که کلی تاکید کردم به محض این که رسیدید از تو فرودگاه بهم اس ام اس بزنید، اما یکی دو ساعتی از زمانی که باید خبری ازشون می شد گذشته بود و هیچ خبری نبود. یهو دلم شور افتاد. خیلی نگران بودم. قبل از این که بهشون زنگ بزنم رفتم اول دعا کردم چیزیشون نشده باشه. گوشی رو برداشتم و زنگ زدم. خدا رو شکر هیچی نشده بود فقط دقت نکرده بودن ارسال اس ام اس اون ها خطا خورده. اما بعد به این فکر می کردم اگه خدایی نکرده، براشون اتفاقی میوفتاد، هیچ وقت بهشون نگفته بودم دوسشون دارم. هیچ وقت به برادرم نگفتم که هر چند خیلی با هم جر و بحث می کنیم اما عزیزترین کسی هست که تو زندگی هر کاری براش می کنم. هیچ وقت به مادرم نگفتم که هر چند گاهی با هم اختلاف نظر داریم اما اندازه دنیا تا دوسش دارم. نمی دونم شاید کسانی که رفتند و هیچ وقت برنگشتند عزیزانی داشتند که اون ها هم وقت نکرده بودند دوسش داشتنشون رو بگن. شاید همین الان هم تو زندگی همه ما کسانی هستند که احساسمون رو بهشون نگفتیم و شاید نمی دونن چه قدر دوسشون داریم. تا وقتی فرصت هست بهشون بگیم! دیر میشه وقتی که دیگه صدامون رو نشنوند...


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :