تبلیغات
نه نرو تنهام نذار... - مطالب آبان 1391


گـاهـی بــاید رفـت و بعضـی چیــزهای بردنـی را بـا خـود بــرد،
مـثل یـــــاد،
مـثل غــرور،
...
و آن چــه ماندنـیست را جــا گــذاشت،
مـثل خــاطره،
مـثل لبـخند،
...
رفـتنت ماندنــی مــی شود، وقتــی کـه نبــاید بـروی،
و ماندنــت رفـتنــی مــی شود، وقتـی کـه نبــاید بمـانــی...


پس من چی؟

شنبه 6 آبان 1391 12:27 ب.ظ طبقه بندی:داستان های خواندنی، 

معلمی بود که تعدادی شاگرد دختر بچه داشت و همه دختر بچه ها شاد و شنگول بودند غیر از یکی!
معلم از این بابت ناراحت بود. روزی خانم معلم مادر بچه را خواست و شروع به نصیحت کرد که:
این بچه شما بسیار بچه زرنگی است و آینده درخشانی دارد اما متاسفانه کمی افسرده است و روحیه خوبی ندارد.
مادر دختر با تعجب گفت: واقعا؟! پس چرا تا کنون متوجه نشده بودم؟ حالا باید چکار کنم تا او از افسردگی خارج شود؟
خانم معلم گفت: هیچ جز کمی محبت! دخترت را در آغوش بگیر و ببوس و به وی جملات زیبا و محبت آمیز بگو!
مادر دختر آهی کشید و گفت: چه پیشنهاد خوبی اما... پس من چی؟!
این بار معلم، شوهر زن را خواست و گفت: زن شما خیلی افسرده است و به محبت نیاز دارد بهتر است وی را در آغوش بگیرید و ببوسیدش!
این بار شوهر زن آهی کشید و گفت: چه پیشنهاد خوبی اما... پس من چی؟!!!

همه انسان ها به محبت نیاز دارند!


قلب مهربون

جمعه 5 آبان 1391 10:19 ب.ظ طبقه بندی:داستان های خواندنی، 

دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟
مهمان با مهربانی جواب داد:بله.
دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن .دربین اونا یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟
و پیش خودش فکر کرد:حتما" باربی.
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم.
مهمان با کنجکاوی پرسید:این که زیاد خوشگل نیست!
دخترک جواب داد:
آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ،اونوقت دلش میشکنه...



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :