تبلیغات
نه نرو تنهام نذار... - مطالب مرداد 1391

گریه کن - فرزاد فرزین

دوشنبه 30 مرداد 1391 11:38 ق.ظ طبقه بندی:آهنگ های شنیدنی، 

گریه کن تا دلت می خواد...گریه کن با دلت زیاد...گریه کن تا یادت بیاد
شاید این بار آخره...لحظه ها داره می گذره...گریه کن تا یادت نره

پیدا کن شبو مثل من...گوشه ای واسه گم شدن
گریه کن اگه عاشقی...عاشقا گاهی گم میشن

گریه کن پای رازقی...گریه کن پای نسترن

این تویی که شکسته ای...این تویی اگه خسته ای
مثل من اگه عاشقی...چشماتو اگه بسته ای
این تویی که یادت میره...عهدهایی که شکسته ای

این تویی تو شبای تار...چشماتو روی هم بذار...خورشیدو به خاطر بیار
اون که گل به تو هدیه داد...تا ابد عاشقت می خواد...تازه شو تا یادت بیاد


زیباترین قسم

شنبه 28 مرداد 1391 07:09 ق.ظ طبقه بندی:حرف های دوست داشتنی، 

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

سهراب


شاید او تنهاتر از من باشد

جمعه 27 مرداد 1391 10:11 ب.ظ طبقه بندی:حرف های دوست داشتنی، 

آموخته ام اگر کسی یادم نکرد یادش کنم، شاید او تنهاتر از من باشد.


اگه تونستی از غرورت بگذری و این کار رو انجام بدی قشنگه!
یه احساس خوب که نمی تونی درکش کنی.
بذار قلبت بزرگ بشه و بی انتها. شاید اول فکر کنی داری ادای خوب بودن رو در میاری.
اما وقتی یکی دو بار این کار رو کردی و دیدی چه قدر حال خوبی داری، مطمئن باش دیگه قلبت نمیذاره خلاف این رو انجام بدی.


تنفس آزاد - پویا بیاتی

جمعه 27 مرداد 1391 08:47 ق.ظ طبقه بندی:آهنگ های شنیدنی، 

توی خلوت پر از همهمه ام، که صدایی به صدا نمی رسه
اگه می تونی منو دعا بکن، من که دستم به خدا نمی رسه

آسمونا ارزونی پرنده ها، جای آسمونا یه قفس بده
همه ی دارو ندارمو بگیر، هر چی بودمو دوباره پس بده

بازم هیچ راهی به مقصد نرسید، من هزار و یک شبه معطلم
تا ته جاده ی دنیا رفتمو، بازم انگار سر جای اولم

چرا دنیا با تمام وسعتش، مرهمی برای زخم من نداشت
پای هر چی که دویدم آخرش، حسرت داشتنشو تو دلم گذاشت

سر رو شونه های سنگ روزگار، قد این فاصله هق هق می کنم
دارم از ثانیه ها سیر میشم، دارم از دوری تو دق می کنم

پشت خنده های مصنوعی من، دل به این بغض گلوشکن بده
روزگار سردمو ورق بزن، دست مهربونتو به من بده

گم شدم توی شبی که خودمم، شبی که حتی یه فانوس نداره
منو با خودت ببر به روشنی، آخه هیشکی مثل تو منو دوست نداره

لک زده دلم واسه یه هم زبون، شیشه ی دل همه سنگ شده
می دونی دلیل گریه هام چیه، آی خدا دلم واست تنگ شده


آن ها رفته اند...

جمعه 27 مرداد 1391 12:42 ق.ظ طبقه بندی:حرف های دوست داشتنی، 

یک جا چشم هایت را باز می کنی و می بینی بیشتر تو بودی که برای حفظ رابطه تلاش کرده بودی و طرف مقابلت تنها آینه ای در برابر تو بود. تو که خسته شوی، تو که کم انرژی شوی، تو که برای چند لحظه خودت را پشت اتفاقی پنهان کنی. تو که از اتفاق کوچک یا بزرگی دلخور شوی. تو که شلوغ شوی. می بینی آدم ها نیستند. رفته اند. شاید رفته اند تا ربات یکی دیگر شوند!


احساس من اعدام شد

پنجشنبه 26 مرداد 1391 10:15 ق.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

سلام
برای تو... برای تو که از من دوری...
برای تو که دیگه حسم نمی کنی... برای تویی که دیگه حرفامو نمی فهمی...
برای تویی که... بگذریم... هر دومون می دونیم این نوشته برای کیه.

این جا می نویسم برای آخرین غم... برای آخرین واقعیت...
برای شروع بازی کردن...

این جا می نویسم معذرت می خوام.
معذرت می خوام که فکر می کردم با گفتن ناراحتیم، مشکل حل میشه و می تونیم خوش حال تر باشیم.
معذرت می خوام با این که عقلم داره بهم می فهمونه که احساسم باید چی باشه اما دلم گاهی هوای یه عشق بی مرز رو می کنه.
معذرت می خوام که بعد این همه مدت هنوز نتونستم باور کنم و با خودم کنار بیام.

نگران نباش...
از امروز نقشم رو خوب بازی می کنم. از امروز یاد می گیرم دروغه که گفتن با کسی که دوسش داری رو راست باش.
از امروز دیگه سرت غر نمی زنم. هر وقت دوست داشتی برو بیا. هر وقت دوست داشتی باش هر وقت دوست نداشتی نباش.

احساس من تیر بارون شد وقتی که...
بعد از نصف روز اونم تو مسیر رفتنت وقت داری با من حرف بزنی.
این که نهایت تلاشی که می کنم که سریعتر به روزای خوب و خوشمون برگردیم اسمش میشه تهدید.
اون جایی که برای باز کردن من از سر خودت بهم راستشو نمی گی.
اون جایی که تو گفتن تمام فعل هایی که به من مربوط میشه از فعل گذشته استفاده می کنی.
آره احساس من اعدام شد...


نفسی نیست...

یکشنبه 22 مرداد 1391 07:58 ق.ظ طبقه بندی:حرف های دوست داشتنی، 

امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در من نفسی نیست نفسی نیست
در خانه کسی نیست



عشق یعنى چه؟

شنبه 21 مرداد 1391 06:19 ق.ظ طبقه بندی:حرف های دوست داشتنی، 

تعدادى از متخصصان این پرسش را از گروهى از بچه هاى ٤ تا ٨ ساله پرسیدند که: «عشق یعنى چه؟»
پاسخ هایى که دریافت شد عمیق‌تر و جامع‌تر از حد تصور هر کس بود.

• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت دیگر نمی توانست دولا شود و ناخن هاى پایش را لاک بزند. بنابراین، پدربزرگم همیشه این کار را براى او می کرد، حتى وقتى دست هاى خودش هم آرتروز گرفت. این یعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله)

• وقتى یک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما می دانید که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بیلى، ٤ ساله)

• عشق هنگامى است که یک دختر به صورتش عطر می زند و یک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بیرون می روند و همدیگر را بو می کنند. (کارل، ٥ ساله)

• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می روید و بیشتر سیب زمینى سرخ کرده هایتان را به یک نفر می دهید بدون آن که او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کریس، ٦ ساله)

• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است. (دنى، ٧ ساله)

• عشق هنگامى است که دو نفر همیشه همدیگر را می بوسند و وقتى از بوسیدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بیشتر حرف بزنند. مامان و باباى من این جورى هستند. (امیلى، ٨ ساله)

• اگر می خواهید یاد بگیرید که چه جورى عشق بورزید باید از دوستى که ازش بدتان می آید شروع کنید. (نیکا، ٦ ساله)
(ما به چند میلیون نیکاى دیگر در این سیاره نیاز داریم)

• عشق هنگامى است که به یک نفر بگویید از پیراهنش خوشتان می آید و بعد از آن او هر روز آن پیراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)

• عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سال هاى طولانى هنوز هم دیگر را دوست دارند. (تامى، ٦ ساله)

• عشق هنگامى است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا می دهد. (الین، ٥ ساله)

• هنگامى که شما عاشق یک نفر باشید، مژه هایتان بالا و پائین می رود و ستاره هاى کوچک از بین آن ها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)

• شما نباید به یک نفر بگویید که عاشقش هستید مگر وقتى که واقعاً منظورتان همین باشد. اما اگر واقعا منظورتان این است باید آن را زیاد بگویید. مردم معمولا فراموش می‌کنند. (جسیکا، ٨ ساله)

و سرانجام ...
برنده ما یک پسر چهارساله بود که پیرمرد همسایه‌شان به تازگى همسرش را از دست داده بود.
پسرک وقتى گریه کردن پیرمرد را دید، به حیاط خانه آن ها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست.
 وقتى مادرش پرسید به مرد همسایه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هیچى، فقط کمکش کردم که گریه کند"


آدم های معمولی

پنجشنبه 19 مرداد 1391 11:59 ب.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

از آدم های معمولی بدم میاد. این مسئله هم جدید نیست. برمی گرده به زمان مدرسه.
اون زمان من معلم هامو به دو دسته خوب و بد تقسیم می کردم. معلم های خوب اونایی بودن که سر کلاسشون توجه می کردم و درس رو یاد می گرفتم. معلم های بد اونایی بودن که کلا بی خیالشون شده بودم و از رو کتاب های مختلف درسشون رو می خوندم. به این کار هم می گفتم خودخوان! تو درس هر دو سری، نمره های آس می گرفتم و همه چیز خوب بود. اما امان از دست معلم های معمولی!!! نه می شد بهشون تکیه کنم و بگم کلاسشون خوبه، نه هم می شد بی خیالشون بشم و خودم بخونم. معمولا هم نمره هام تو این دروس متوسط بود.
حالا این قضیه که تو دوران مدرسه اتفاق می افتاد، تو زندگیم هم تکرار میشه. آدم های زندگیم رو هم به دو دسته تقسیم کردم. نه این که بگم آدم خوب یا آدم بد. چون خودم گفتم خوبی و بدی نسبیه و باید به آدم ها به چشم موجودات خاکستری نگاه کنیم نه سیاه و سفید. من آدم ها رو به دو دسته تقسیم کردم بر این اساس که به دسته اول می تونم اعتماد کنم، می تونم تکیه کنم و کلا خیلی روشون می تونم حساب کنم. دسته دوم هم اونایی بودن که کلا وجودشون با نبودشون هیچ فرقی نداره و حتی گاهی نبودشون بهتره. تا این جا تکلیفم با این دو دسته معلومه و خوب روابطمون هم مسلما برای من رضایت بخشه. اما امان از دست آدم های معمولی!!! تو هیچ دسته ای جا نمیشن و نمی دونی باهاشون چی کار کنی. نه می تونی مثل دندون خراب بکنیشون بندازی دور، نه می تونی باهاشون مدارا کنی. اون وقته که اذیت میشی و بین احساس دوست داشتن و تنفر گیر می کنی. شاید درک حرفی که می زنم سخت باشه اما اگه کسی جای من باشه می فهمه با طرز فکر من، چه قدر ارتباط با این آدم ها مشکله.
حالا این وقتی بدتر میشه که اون آدم از عزیزان و نزدیکانت باشه. ما چه بخوایم چه نخوایم، اطرافیانمون رومون تاثیر می ذارن. البته یه ارتباط دو طرفه. یعنی هم زندگی ما روی اونا تاثیر داره و هم اونا رو زندگی ما. اگه این آدم ها رو ول کنی بری ممکنه خیلی ضربه بخورن، وقتی ضربه بخورن چون برات عزیز بودن، انگار خودت ضربه خوردی. اگه بخوای باهاشون بمونی و یه ارتباط خوب داشته باشی، طرز فکرشون اختلاف سلیقه شون اذیتت می کنه. اون وقت می فهمی توی دو راهی گیر کردی که دو سرش باخت داره.
می دونم دلم خیلی پره... اینا رو نوشتم که بگم سعی کنیم تو زندگی عزیزانمون، بهترین باشیم و اگه می بینیم نمی تونیم، دست و پاشونو نبندیم. می خوام بگم کاری رو انجام بدیم که می تونیم توش خوب باشیم و قابل اتکا. می خوام بگم یادمون نره زندگیمون، طرز فکرمون، اخلاقمون و همه اون چیزایی که ظاهرا فقط به ما مربوطه، غیر مستقیم تو زندگی اطرافیانمون تاثیر میذاره، مراقب باشیم و نذاریم زندگی کسی خراب بشه.


من یاد گرفته ام: مهم نیست که در زندگی چه داری، بلکه مهم این است که چه کسی را داری.


برای ما که می فهمیم...

سه شنبه 17 مرداد 1391 06:33 ق.ظ طبقه بندی:داستان های خواندنی، 

معروف است که عقب مانده ها چیزی نمی فهمند.
چند سال پیش در جریان بازی های پاراالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دوی 100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم.

http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/88/04.jpg

آن ها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آن ها هرگز قادر به سریع دویدن نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پاراالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد. این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.
هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند، آن ها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند. یکی از آن ها که مبتلا به سندروم "دان" -عقب ماندگی شدید جسمی و ذهنی - بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت: این دردت رو تسکین میده.
سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند.
در واقع همه آن ها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آن ها کف زدند.

کاش ما هم چیزی نمی فهمیدیم...


ببار برایم - رضا یزدانی

سه شنبه 17 مرداد 1391 12:20 ق.ظ طبقه بندی:آهنگ های شنیدنی، 

ببار برایم...
تو که هزاران چشمه ی جوشان،
پشت مردمک هایت پنهان کرده ای...

ببار برایم...
اشک هایت همان آب حیاتی است،
که خضر نوشید و هنوز در به در جاودانگی است...

ببار برایم...
ساعت چشم هایم عجیب با ساعت ابرها کوک است...
عقربه هایی خلاف مسیر زندگی،
که به هم نمی رسند و فقط جفت هم می شوند...

ببار برایم...
تو که اشک هایت برف آب شده ی کوهستان است
بکر و جاری... ببار... ببار...
سیلاب دردهایت را دوست دارم.


مثل پروانه ای در مشت...

دوشنبه 16 مرداد 1391 11:58 ب.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

مثل پروانه ای در مشت... چه آسون میشه ما رو کشت...

تو این مدت چیزای زیادی راجع به این که کی هستم، از کجا اومدم و چرا این جا هستم، فهمیدم.
این فکرها، نمی دونم تو زندگیم تاثیر مثبت داشته یا منفی. از یه طرف باعث میشه به این فکر کنی که ممکنه فردا روزی باشه که نباشی، واسه همین دلت می خواد این روزایی که هست رو به بهترین شکل ممکن بگذرونی و خوش باشی. اما بعد وقتی فکر می کنی این وسوسه در مقابل حقیقت بزرگ چه قدر پوچ و مسخره است، می فهمی که شاید گاهی باید از دنیا و همه چیزای دنیایی بگذری واسه رسیدن به اون حقیقت، واسه غرق شدن تو باور بودن.
همین باعث میشه که احساس کنم دیگه نه دلم، دل خوشی های دنیا رو می خواد نه خوشی هایی فرای این دنیا.
تمام این مدت که دارم به این چیزا فکر می کنم فقط یه جمله تو ذهنم می چرخه:
مثل پروانه ای در مشت... چه آسون میشه ما رو کشت...

واقعا مثل یه پروانه ای هستیم که هر وقت صاحب اون مشت اراده کنه ما دیگه نخواهیم بود.
دلم می خواد همه چیز قشنگ تموم بشه... آروم، قشنگ و با شکوه!



مقیاس جهان

دوشنبه 16 مرداد 1391 10:35 ق.ظ طبقه بندی:لینک های جذاب، 

یه لینک بی نظیر...
این یه فلش فوق العاده است که به شما نشون میده از خیلی چیزا خیلی بزرگتر و از خیلی چیزا خیلی کوچکتر هستیم.


The Scale Of The Universe


رنگ خدا

دوشنبه 16 مرداد 1391 10:27 ق.ظ طبقه بندی:داستان های خواندنی، 

- مامان! یه سوال بپرسم؟
زن كتابچه سفید را بست. آن را روی میز گذاشت: بپرس عزیزم...
- مامان خدا زرده؟!
زن سر جلو برد: چه طور؟!
- آخه امروز نسرین سر كلاس می گفت خدا زرده!
- خوب تو بهش چی گفتی؟
- خوب، من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده!!! مكثی كرد: مامان، خدا سفیده؟ مگه نه؟
زن، چشم بست و سعی كرد آن چه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم كند.
اما، هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد... چشم باز كرد و گفت: نمی دونم دخترم. تو چه طور فهمیدی سفیده؟
- دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فكر می كنم، یه نقطه سفید پیدا میشه... زن به چشمان بی فروغ و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش...


ادعای الکی...

دوشنبه 16 مرداد 1391 08:34 ق.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

من هرچی میگم واسه خودته دختر ... (ادعای الکی، ادعای الکی)

Whatever I say is for your own good, girl ... (spurious claim, spurious claim)

به این قسمت از آهنگ الکی که می رسم، نمی دونم چرا بی اختیار یاد تمام کارهایی که به اسم خیر و صلاحم برام انجام دادن میوفتم. راست میگه همش ادعای الکی بود. چون هیچ کدوم از اون کارا به نفع من تموم نشد، که اگه شده بود الان یه آدم شکست خورده تو زندگی نبودم. شاید شکستی که اونا ازش می ترسیدن سرم نیومد اما شکستی سخت تر و وحشتناک تر رو برام رقم زدن که حالا هیچ کاریش نمیشه کرد. شاید اگه اون موقع از راه به در می شدم می شد با کمی چاره دوباره به راه بیام اما الان چی؟! مگه چیزی ازم مونده که بخوان درستش کنن؟! به اسم دوست داشتن هر بلایی سرم اومد. به اسم دوست داشتن به خودشون اجازه دادن من رو به عذاب بندازن. به اسم دوست داشتن زندگیمو نابود کردن. مهم نیست ناخواسته بود، مهم اینه که این اتفاق افتاد. احساس کسی رو دارم که عزیزترین کسانش ندونسته دنده عقب میرن و باهاش تصادف میکنن و لهش می کنن. وقتی میان بالا سرش و می بینن چه بلایی سرش اومده، هر کاری هم بکنن هر چه قدر هم بی تقصیر باشن اما اون تصادفی سالم نمیشه. حالا اگه دوست دارن بشینن تا دنیا دنیاست بالا سرش گریه کنن، اگه دوست دارن بشینن تمام مدت بگن که خیرو خوبیشو می خواستن. اما هیچ کدوم زمان رو به عقب برنمی گردونه که بفهمن کجا رو خراب کردن که درست کنن!

گاهی به آینه عقب ماشینمون نگاه کنیم. راهی که اومدیم درست بوده؟! پشت سرمون با ندونم کاری چیزی رو خراب نکردیم؟! کسانی که باید باشن سالم و سرزنده پیشمون هستن؟!


  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :