تبلیغات
نه نرو تنهام نذار... - مطالب دی 1391

مردانگی

چهارشنبه 27 دی 1391 09:43 ب.ظ طبقه بندی:حرف های دوست داشتنی، 

مردانگی ات را
با شکستن دل دختری
که دیوانه ی توست
ثابت نکن
مردانگی ات را
با غرور بی اندازه ات
به دختری که عاشق توست
ثابت نکن
مردانگی را
زمانی می توانی نشان دهی
که دختری
با تمام تنهایی اش
به تو تکیه کرده و
با تکیه به غرور تو
به قدرت تو
در این دنیای پر از نامردی
قدم بر می دارد...


دارم یخ می زنم - 25 باند

شنبه 23 دی 1391 04:13 ب.ظ طبقه بندی:آهنگ های شنیدنی، 

دارم یخ می زنم کم کم تو این سرمای بی وقفه 
همه جا برفه این روزا ولی دستات مثل سقفه
دارم یخ می زنم کم کم به آغوشت برمگردون
نخواه چشمامو خیس از اشک نذار گم شم تو این بارون

نذار باور کنم نیستی نمیشه باورش سخته
همیشه اولش خوبه همیشه آخرش سخته
نخواه باور کنم نیستی نمیشه باورش سخته
همیشه اولش خوبه همیشه آخرش سخته

دیگه کار از کار گذشت منم با حرفات خوشم
ولی چشمات می گفتن که کم کم باید بارو بست
از وقت رفتنت چشام هر شب غرق اشکمه
اگه اینه عشق اگه اینه آخرش 
اگه از اول فقط این بود باورت
اگه هر چیز خوردت کرد رفت
اگه مشکلات رو بهت کردند
من بیشتر شکستم و
رفتنت میده بیشتر شکنجه ام
نامه هاتو حفظم من
همه خاطراتو دیگه حس کردم
نذار غرور کاری کنه گذشت نکنی
بیا برگرد مانع ها رو بشکن پس

همیشه اولش عشقه همیشه اولش خوبه
کجای جاده جا موندی؟!
دلم بدجوری آشوبه
نمی دونی چه دلتنگم
نمی دونی چه بی تابم
به رویا دلخوشم هر شب...
به امید تو می خوابم
نمی دونی نمی دونی چه بی تابم


آخرین بهانه زندگی

شنبه 23 دی 1391 03:02 ب.ظ طبقه بندی:داستان های خواندنی، 

  ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود از هشتی ورودی خانه ، صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است .
مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید . و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش باشی .
سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند همان کسی که نصیحتش نمودید بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده .
میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد ، ابوریحان دستش را گرفت و گفت نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش فرستاده . میزبان سر خم نمود .
ابوریحان بدیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد دوباره آب نوشید . ارد بزرگ اندیشمند برجسته می گوید : هیچگاه امید کسی را نا امید نکن، شاید امید تنها دارایی او باشد .
می گویند : چند روز دیگر هم ابوریحان در نیشابور بماند و روزی که آن شهر را ترک می کرد آن مرد با همسر بازگشته خویش ، او را اشک ریزان بدرقه می کردند


هوایی شدی - محسن یگانه

پنجشنبه 21 دی 1391 04:39 ب.ظ طبقه بندی:آهنگ های شنیدنی، 

من برعکس همه پشت خنده هام غمه
تو برعکس منی شادی و غمگین می زنی
ولی تو فوقش آخرش میگی کلاه رفته سرش
باشه کلاه رفته سرم ولی تو رو از رو می برم

خط و نشون کشیدم که خدایی نکرده دیدم
چشام دیگه تو رو نبینه، آره دوری و دوستی همینه
خاطرت هنوز عزیزه ولی از فکری که مریضه
بهتره دوری باشه نه که یه عشق زوری باشه

هوایی شدی خواستی که قلبمو دورش کنی
دل تو دلت نبود بزنی ذوقمو کورش کنی
کار از کار گذشته دیگه نمیشه به رو نیارم
با بد و خوب تو ساختم ولی نه دیگه کشش ندارم

تو برعکس منی زیر حرفات می زنی
من به موقعش یه کمی آره فوقش یه کمی
یه کمی کلاه رفته سرم وقتی بودی دورو برم
یه کمی کلاه رفته سرم ولی تو رو از رو می برم

تو انگار تو نبردی ببین چه گرد و خاکی کردی
عشق تو عین درده آخ الهی برنگرده
حسی بهم نداشتی روز و شب واسم نذاشتی
تو ظاهر عشق و دوستی ولی دروغ های زیر پوستی


یک مشت نمک

پنجشنبه 21 دی 1391 01:22 ب.ظ طبقه بندی:داستان های خواندنی، 

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس به یاد موندی بده. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه. شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره، اونم به زحمت.
استاد پرسید: ”مزه اش چطور بود؟ ”
شاگرد پاسخ داد: ”بد جوری شور و تنده، اصلا نمیشه خوردش”
پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه.
رفتند تا رسیدن کنار دریاچه. استاد از او خواست تا نمک ها رو داخل دریاچه بریزه، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه. شاگرد به راحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید.
استاد این بار هم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد: ”کاملا معمولی بود. ”
پیرهندو گفت: رنج ها و سختی هایی که انسان در طول زندگی با آن ها رو به رو میشه هم چون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه، می تونه بار اون همه رنج و اندوه رو به راحتی تحمل کنه، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب...


به زندگی درست نگاه کن

پنجشنبه 21 دی 1391 12:06 ب.ظ طبقه بندی:خودت رو پیدا کن، 

راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟
تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم
که از زندگی خیری ندیدیم . .
شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:
قیمت یه روز بارونی چنده؟

.
.
یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟
حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟

.
.
ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به
گل های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته هاش ازت پول نمی گیرن!

.
.
چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر درخت فرار می کنی؟
می ترسی برقش بگیرتت؟
نه، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده.
آخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد!

.
.
فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم
بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه

.
.
هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟
شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می کنن؟
اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی مونه و نابود میشن؟
ابرا رو می گم
هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟
هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه
و به موجودات زمین می بخشه؟!
ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟

.
.
برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟
چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟
بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟
چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟
  چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟

.
.
تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟
قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.
قیمت بلیتش هم دل تومنه!

.
.
خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت
ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی
گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه، بلکه پررنگ تر هم میشن
لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می کنه و می بره.

.
.
تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی :
قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!
قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟

.
.
خیلی خنده داره نه؟
و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه …

.
.
اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن
زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می گیری؟
چی خیال کردی؟
پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!

.
.
اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری
تا اونجا که اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.
پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست …

.
.
اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟
قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟
چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟
یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم
اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی میکنی!

.
.
;قدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر
به زندگیت ایمان داشته باش تا بشه تموم قشنگیهای دنیا مال تـــو
این مطلب رو برای ده نفر که لیاقتش رو دارن بفرست
اگه ده نفر پیدا نکردی در خودت تجدید نظر کن

.
.
مهربانی یعنی فرستادن یک نامه به یک دوست


یکی هست که...

چهارشنبه 20 دی 1391 11:18 ب.ظ طبقه بندی:حرف های دوست داشتنی، 

اگه یكی رو دیدی كه وقتی داری رد میشی بر میگرده نگات میكنه، بدون براش مهمی...

اگه یكی رو دیدی كه وقتی داری می افتی برمیگرده با عجله میاد به سمتت، بدون براش عزیزی...

اگه یكی رو دیدی كه وقتی داری می خندی برمیگرده نگات میكنه، بدون براش قشنگی...

اگه یكی رو دیدی كه وقتی داری گریه میكنی باهات اشك میریزه، بدون دوستت داره...

اگه یكی رو دیدی كه وقتی داری با یكی دیگه حرف میزنی تركت میكنه، بدون عاشقته...

شاید یه كسی شب ها برای این كه خواب تورو ببینه به خدا التماس می كنه،

شاید یه كسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه،

مطمئن باش یه كسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشك می خوابه،

ولی تو اون رو نمی بینی!

 


زن اگر...

چهارشنبه 20 دی 1391 10:54 ب.ظ طبقه بندی:حرف های دوست داشتنی، 

زن اگر شیطنت نکند...

ناز نکند...

حسادت نکند...

دلتنگ نشود...

زن نیست!!!

 


مستراح ایزو!

دوشنبه 18 دی 1391 06:03 ب.ظ طبقه بندی:بی موضوع، 

این داستان برای دوستانی است که یکی از فعالیت های شرکتشون دادن ایزو هست :))))
اگر هم فکر کردید مخاطب خاص داشت سخت در اشتباهید =))))


بار اولی که رفته بودم تو دفتر مدیر کارخونمون٬ پیش خودم گفتم اینجا حتما توالتش از توالتای کارگری کارخونه تمیزتره. بد نیست تا اینجا که اومدم یه حالی هم به مستراح جناب مدیر بدم. بعد از اینکه آقای مدیر کارش را به من گفت. سریع رفتم سمت توالت کذایی.
روی در توالت با خطی خوش نوشته شده بود: "النظافه من الایمان"
در را باز کردم. روبروم با همان خط نوشته شده بود: "در را آرام ببندید"
برگشتم درو آروم ببندم٬ دیدم پشت در نوشته: "هواکش را روشن کنید"
کمی پایین تر نوشته بود: "در را قفل کنید"
بعد از این جمله بلافاصله یه فلش میرفت به سمت شاسی قفل و دو تا فلش دیگه دور شاسی بود که در دو جهت مخالف چرخیده بودند یکی نوشته بود باز و اون یکی نوشته بود بسته. خلاصه در را قفل کردم و رفتم سمت هواکش که نخش را بکشم. درست زیر نخ روی دیوار نوشته بود: "در دو مرحله و به آرامی بکشید".
بالاخره رفتم سر کار اصلی.. توالت از نوع ایرانی بود. اینقدر حواسم پرت نوشته ها شده بود که برعکس نشستم. دیدم روی دیوار روبرویی نوشته: "اَخَوی برعکس نشستی.برگرد درست بشین!"
دیگه باورم نمیشد که اینقدر به همه چیز فکر شده باشه. غر غر کنان پا شدم و درست نشستم. گلاب به روتون وفتی داشتم کارمو می کردم یهو سرمو بردم رو به بالا. این دیگه باور نکردنی بود. داشتم شاخ درمیاوردم. رو سقف نوشته بود: "سرت تو کار خودت باشه"
کارم تموم شد و دستمو بردم سمت شلنگ. دیدم نوشته: "در مصرف آب صرفه جویی کنید"
خلاصه بالای سر شیر آب کاملا مشخص شده بود که کدوم آب سرده٬ کدوم گرمه و هرکدوم به چه سمتی باز و بسته میشه. شیلنگ را گذاشتم سرجاش پا شدم شلوارمو بکشم بالا دیدم که نوشته: "سیفون را بکشید"..
بر گشتم سیفون را بکشم که نوشته بود: " آرام بکشید"..
زیرش هم خیلی ریز نوشته بود: "زیپ شلوار فراموش نشه"..
جا خوردم. واقعا جا خوردم. آخه زیپ شلوارم رو نبسته بودم. خلاصه ترس برم داشت. رفتم سر روشویی که دستمو بشورم که دیدم نوشته بود:"هواکش را خاموش کنید".
رفتم هواکش را هم خاموش کردم و برگشتم دستمو شستمو قفل درو باز کردم و سریع پریدم بیرون.
رییس دفتر جناب مدیر روبروم اسیتاده بود. همچین چپ چپ نگاهم کرد که انگار املاک باباش را غصب کردم. گفت: "لطفا درو آروم ببندید"
دستمال کاغذی هم رومیزه دستتون را اونجا خشک کنید. رفتم دستمال برداشتم دستمو خشک کردم. اومدم دستمالو بذارم تو جیبم٬ گفت:"نه٬ سطل آشغال اون بغله".
تازه فهمیدم که این ماجراها از گور کی بلند میشه....... ISO!!!
از دفتر خاطرات پرسنل شرکتی که تازه گواهینامه ایزو 9001 گرفته بودند...


برخورد صحیح با همسر

یکشنبه 17 دی 1391 11:14 ب.ظ طبقه بندی:خودت رو پیدا کن، 

اگه همون طوری که با تلفن همراهتون برخورد می‌کنید با همسرتان بر خورد کنیدخوش بخترین فردِ دنیا خواهید بود...!

اگر هر روز شارژش کنید با یه بوس و بغل...!
باهاش در روز از همه بیشتر صحبت کنید...!
پایِ صحبت‌هایش بشینید...!
پیغام‌هایش را بگیرید...!
پول خرجش کنید...!
براش زیور آلاتِ تزئینی یا لباس خوشگل بخرید...!
دورش یک محافظ محکم بکشید...!
در نبودش احساسِ کمبود کنید...!
حاضر نباشید کسی‌ نزدیکش بشه حتی...!
مطالبِ خصوصیتون رو به حافظه اش بسپرید...!
همیشه و همه‌جا همراهتان باشه حتی در اوج تنهایی‌...!
و اگه همیشه همراهِ اولتان باشه...
با داشتن یک همسر خوب و مهربان هیچ کس تنها نیست...!


لحظه ای تامل

یکشنبه 17 دی 1391 07:43 ب.ظ طبقه بندی:حرف های دوست داشتنی، 

از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند؟؟
شما چطور 60 سال با هم زندگی کردید !!
گفتند ما مربوط به نسلی هستیم که
وقتی چیزی خراب میشد تعمیرش میکردیم نه تعویضش..

- - - - - - - - - - - - - - -

پشت ویترین مغازه ها
جنس هایی هست که خیلی گرونن
یه چیزایی هم میشه پیدا کرد که ارزونه
اما گاهی یه گوشه ای، یه چیزی میذارن، که شاید کهنه باشه، شایدم معمولی!
اما روش نوشته " فروشی نیست "
آدم باید از اون جنس باشه.......!


احساس من تو این روزا :دی

یکشنبه 17 دی 1391 01:36 ب.ظ طبقه بندی:حرف های دوست داشتنی، 

در ایام امتحانات، خونه باشم ولی درس نخونم خیالم راحت تر از زمانیه كه برم بیرون و از درس نخوندن عذاب وجدان داشته باشم


یک روز زندگی با خدا‎

یکشنبه 17 دی 1391 01:31 ب.ظ طبقه بندی:داستان های خواندنی، 

پسركی بود كه می خواست خدا را ملاقات كند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید.
به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه كرد و بی آنكه به كسی چیزی بگوید، سفر را شروع كرد.

چند كوچه آنطرفتر به یك پارك رسید، پیرمردی را دید كه در جال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمكت نشست.
پیرمرد گرسنه به نظر میرسید، پسرك هم احساس گرسنگی میكرد. پس چمدانش را باز كرد و یك ساندویچ و یك نوشابه به پیرمرد تعارف كرد.
پیرمرد عذا را گرفت و لبخندی به كودك زد. پسرك شاد شد و با هم شروع به خوردن كردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی كردند، بی آنكه كلمهای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریك شد، پسرك فهمید كه باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود كه برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد.

وقتی پسرك به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب كجا بودی؟
پسرك در حالی كه خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا!

پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟
پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارك با خدا غذا خوردم!


جنایت

شنبه 16 دی 1391 08:36 ب.ظ طبقه بندی:خودت رو پیدا کن، 

پیشنهاد میدم این مطلب رو تا آخر بخونین شاید ما هم یک ... هستیم ولی خبر نداریم!!!

تا حالا فکر کردین که منظور از جنایت چیه؟؟؟
حالا با من همراه شوید تا به جای برسیم که واقعا تأمل برانگیزه!

میریم سر اصل مطلب:
اگر جمعیت ایران رو 75 میلیون نفر فرض کنیم و اگر فرض کنیم همین جمعیت یک وعده غذایی خود رو در یک برنج بخورند
در همین وعده اگر هر نفر فقط و فقط یک دانه برنج رو نخورد و دور بریزد میشود 75 میلیون دانه برنج.
حالا اگر معیار وزن هزار دانه برنج رو در نظر بگیریم (هزار دانه برنج رو شمرده و وزن کرده) که طبق آمارها حدودا 20 تا 60 گرم هست.
اگر ما دست کم بگیرم و معیار رو روی 25 گرم بگذاریم با یک محاسبه ساده ببینید به چه نتیجه ای می رسیم:
اگر 1000 دانه 25 گرم وزن داشته باشد 75 میلیون دانه برنج
1875000 گرم معادل 1875 کیلو گرم می باشد.
یعنی اگر هر نفر ایرانی در یک وعده غذایی یک دانه برنج دور بریزد در مجموع 1875کیلوگرم برنج دور ریخته می شود
حالا اگر این یک وعده رو در تعداد روزهای سال ضرب کنیم می شود
684375 کیلو گرم

یعنی در یک سال در صورتی که هر نفر ایرانی فقط و فقط یک دانه برنج دور بریزد در مجموع 684375 کیلو گرم برنج دور ریخته می شود!!!!!
آیا این یک فاجعه یا یک جنایت علیه خودمون نیست؟؟؟

حالا اگر آمار افرادی که شب رو با شکم گشنه می خوابند (اگه خوابشون ببره) و افرادی که در آرزو خوردن یک بشقاب برنج هستن رو هم بدونیم شاید برای اینکه یک دانه برنج از دستمون زمین می افتاد و گم میشد گریه میکردیم!!!
حالا آیا واقعا هر فرد فقط یک دانه برنج دور می ریزه؟؟؟ یا برای کلاسش هم که شده نصف بشقابش دست نخورده دور میریزه؟؟؟

چقدر حس بدیه که الان فکر میکنم من هم یک جانی هستم!
حالا این محاسبات رو ببرین روی سایراقلام و اجناس مثل گندم (نان)، گوشت و ....
اصلا محاسبات رو ببرین رو رفتار افراد!
اگر هر فردی فقط 10 دقیقه شانه از زیر بار مسؤلیتش خالی کنه ببینین چه فاجعه ای رخ می ده!
آیا فکر می کنید دزدی اینه که از دیوار خونه مردم بالا بریم؟؟
نه اگه وظیفه مان رو درست انجام ندیم، شانه از زیر بار مسؤلیتمون خالی کنیم دزدی کردیم!!
اگه کارمند جواب مشتری رو درست نده دزدی کرده!!
اگه معلم خوب درس نده دزدی کرده!!
اگه من مسؤل ، بین برادرم و یک غریبه در خدمت دهی تفاوت بگذارم دزدی کردم!!

حالا که فکر می کنم می بینم دزد هم هستم، دیگه می ترسم جلوتر برم!! تا همین جا بسه!!!

آیا اسراف غیر از اینه؟؟؟
من تفسیر به رای نمی کنم ولی ما از ظاهر این آیات چه می فهمیم؟؟؟
«وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئًا وَإِن كَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنَا بِهَا وَكَفَی بِنَا حَاسِبِینَ
ما ترازوهای عدل را در روز قیامت برپا می‏كنیم، پس به هیچ كس كم‏ترین ستمی نمی‏شود، و اگر به مقدار سنگینی یك دانه خردل (كار نیك و بدی) باشد، ما آن را حاضر می‏كنیم، و كافی است كه ما حساب كننده باشیم.» آیه 47 سوره انبیاء

«یَا بُنَیَّ إِنَّهَا إِن تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَكُن فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّمَاوَاتِ أَوْ فِی الأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیر
پسرم! اگر به اندازه سنگینی خردلی (كار نیك یا بد) باشد، و در دل سنگی یا در (گوشه‏ای از) آسمان‏ها و زمین قرار گیرد، خداوند آن را به حساب می‏آورد و حاضر می‏سازد، خداوند دقیق و آگاه است.» لقمان، آیه 16.

«لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَلا فِی الأَرْضِ وَلا أَصْغَرُ مِن ذَلِكَ وَلا أَكْبَرُ إِلاّ فِی كِتَابٍ مُّبِین
به اندازه سنگینی ذره‏ای در آسمان‏ها و زمین، از علم او دور نخواهد ماند، و نه كوچك‏تر از آن و نه بزرگتر، مگر این كه در كتابی آشكار (لوح محفوظ) ثبت است.» آیه 3 سبأ


سام خائن

چهارشنبه 13 دی 1391 08:44 ب.ظ طبقه بندی:داستان های خواندنی، 

هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار زندگی سام و مولی رو بیاد می آورد. یه زندگی پر از مهر و محبت. تو دانشگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن ،سلیقه های مشترکی داشتن ،هر دو زیبا ،باهوش و عاشق صداقت و پاکی بودن و خیلی زود زندگی شون رو تو کلیسا با قسم خوردن به اینکه که تا آخرین لحظه عمرشون در کنار هم بمونن تو شادی دوستان و خانواده هاشون آغاز کردن. همه چیشون رویایی بود و با هم قرار گذاشتن بودن یک دفترچه خاطرات مشترک داشته باشن تا وقتی پیر شدن اونا رو برای نوه هاشون بخونن و با یاد آوری خاطرات خوش هیچوقت لحظه های زیبای با هم بودن رو از یاد نبرن. واسه همین قبل از خواب همه چی رو توش مینوشتن. با اینکه ۵ سال از زندگیشون میگذشت هنوزم واسه دیدار هم بی تابی میکردند.

وقتی همدیگه رو تو آغوش میگرفتند دلاشون تند تند میزد و صورتشون قرمز قرمز میشدو تمام تنشون رو یه گرمای وصف نشدنی آسمونی فرا میگرفت.

همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه سام اونروز دیر تر به خونه اومد، گرفته بود دل و دماغی نداشت مولی اینو به حساب گرفتاری کارش گذاشت،اما فردا و فرداهای دیگه هم این قضیه تکرار شد وقتایی که دیر میکرد مولی دهها بار تلفن میزد اما سام در دسترس نبود وقتی به خونه برمیگشت جوابی برای سوالات مولی که کجا بودو چرا دیر کرده نداشت.

برای مولی عجیب بود باورش نمیشد زندگی قشنگش گرفتار طوفان شده باشه .بدتر از همه اینکه از دفترچه خاطراتشون هم دیگه خبری نبود.تا اینکه تصمیم گرفت سام رو تحت نظر بگیره اولین جرقه های ظنش با پیدا شدن چند موی بلوند رو کت سام شکل گرفت بعد هم که لباسهاشو بیشتر کنترل کرد بوی غریبه عطر زنانه شک اونو بیشتر کرد.

نه نه این غیر ممکن بود اما با دیدن چندین پیامک عاشقانه با یک شماره ناشناس در تلفن سام همه چی مشخص شد .سام عزیزش به اون و عشقشون خیانت کرده بود حالا علت تمام سردیها بی اعتناییهاو دوریها سام رو فهمیده بود.دنیا رو سرش خراب شد توی یک لحظه تمام قصر عشقش فرو ریخت و جای اونو کینه نفرت پر کرد .مرد آرزوهاش به دیوی وحشتناک تبدیل شده بود.

اون شب سام در مقابل تمام گریه ها و فریادهای مولی فقط سکوت کرد.کار از کار گذشته بود .صبح مولی چمدونش رو بست و با دلی مملو از نفرت سام رو ترک کرد وبا اولین پرواز به شهر خودش برگشت. روزهای اول منتظر یک معجزه بود،شاید اینا همش خواب بود .اما نبود .همه چی تموم شده بود.اونوقت با خودش کنار اومد و سعی کرد سام رو با تمام خاطراتش فراموش کنه.هر چند هر روز هزاران بار مرگ سام خائن رو از خدا آرزو میکرد. ولی خیلی زود به زندگی عادیش برگشت.

۳سال گذشت و یه روز بطور اتفاقی تو فرودگاه یکی از هم دانشگاهیاش رو دید.خواست از کنارش بی اعتنا بگذره اما نشد.دوستش خیلی این پا اون پا کرد انگار میخواست مطلب مهمی رو بگه ولی نمیتونست. بلاخره گفت:سام درست ۶ماه بعد از اینکه از هم جدا شدید مرد.

باورش نشد مونده بود چه عکس العملی از خودش نشون بده تمام خاطرات خوشش یه لحظه جلوی چشش اومد .اما سریع خودش رو جمع جور کرد و زیر لب گفت:عاقبت خائن همینه.واز دوستش که اونو با تعجب نگاه میکرد با سرعت جدا شد.

اون شب کلی فکر کرد و با خودش کلنجار رفت تا تونست خودش رو قانع کنه برگشتن به اونجا فقط به این خاطره که لوازم شخصیش رو پس بگیره و قصدش دیدن رقیب عشقیش و کسی که سام رو از اون جدا کرده بود نیست سئوالی که توی این ۳ سال همیشه آزارش داده بود.آخر شب به خونه قدیمیشون رسید.

باغچه قشنگشون خالی از هر گل وگیاهی بود چراغها بجز چراغ در ورودی خاموش بودند.در زد هزار بار این صحنه رو تمرین کرده بود و خودش رو آماده کرده بود تا با اون رقیب چطوری برخورد بکنه.قلبش تند تند میزد. دنیایی ازخاطرات بهش هجوم اوردن کاشکی نیومده بود .ولی بخودش جراتی داد.بازم زنگ زد اماکسی در رو باز نکرد.

پسر کوچولویی از اون ور خیابون داد زد:هی خانوم اونجا دیگه کسی زندگی نمیکه.نفس عمیقی کشید.فکر خنده داری به نظرش رسید کلیدش همراش بود.کلیداش رو درآورد وتو جا کلیدی چرخوند . در کمال ناباوری در باز شد/همه جا تقریبا تاریک بود و فقط نور ورودی کمی خونه رو روشن کرده بود دلشوره داشت نمیدونست چی رو اونجا خواهد دید.کلید برق رو زد .

باورش نمیشد/همه چی دست نخورده سر جاش بود .عکسهای ازدواجشون ،مسافرت ماه عسلشون خلاصه همه عکسا به دیوارها بودند.و خونه تمیز بود.با سرعت بطرف اتاق خوابشون رفت تا ببینه وسایلش هنوز هست یا نه دلش میخواست سریع اونجا رو ترک کنه .چشمش به اتاق خوابش که افتاد دیگه داشت دیوانه میشد.درست مثل روز اول.کمد لباسهاش رو باز کرد تمام لباسهاش و وسایل شخصیش مرتب سر جاشون بود.ناخوداگاه رفت سراغ لوازم سام.کشو رو کشید و شروع کرد به نگاه کردن از هر کدوم از اونا خاطره ای داشت.

حالش خوب نبود یه احساسی داشت خفش میکرد ناگهان چشمش به یک کلاه گیس با موهای بلوند که ته کشو قایمش کرده بودند افتاد با تعجب برداشتش کمد رو بهم ریخت نمیدونست دنبال چی باید بگرده فقط شروع کرد به گشتن.چند عطر زنانه ویک گوشی موبایل ناشناس، روشنش کرد شماره اش رو خوب میشناخت شماره غریبه ای بود که برای سام پیام عاشقانه میفرستاد بود.گیج شده بود رشته های موی بلوند رود لباس سام،بوی عطرهای زنانه ای که از لباس سام به مشام میرسید،و پیامهای ارسال شده همه اونجا بودند.نمی فهمید.این چه بازی بود.خدایا کمکم کن.بلاخره پیداش کرد دفترچه خاطراتشون.

برش داشت بازش کرد.خط سام رو خوب میشناخت .با اون خط قشنگش نوشته بود:از امروز تنها خودم تو دفتر خواهم نوشت تنهای تنها.بلاخره جواب آزمایشاتم اومد /و دکتر گفت داروها جواب ندادن .بیماریت خیلی پیشرفت کرده سام،متاسفم. آه خدایا واسه خودم غمی ندارم اما مولی نازنینم.چه طوری آمادش کنم،چطوری.اون بدون من خواهد مرد و این برای من از تحمل بیماری ومرگم سختر.مولی بقیه خطها رو نمیدید خدایا بازم یه کابوس دیگه.آخرین صفحه رو باز کرد.اوه خدایای من این صفحه رو برای من نوشته:مولی مهربانم سلام.امیدوارم هیچوقت این دفتر رو پیدا نکرده باشی و اونو نخونده باشی اما اگر الان داری اونو میخونی یعنی دست من رو شده.منو ببخش میدونستم قلب مهربونت تحمل مرگ منو نخواهد داشت.پس کاری کردم تا خودت با تنفر منو ترک کنی.این طوری بهتر بود چون اگر خبر مرگم رو میشنیدی زیاد غصه نمیخوردی.اینو بدون تو تنهای عشق من در هر دو دنیا هستی و خواهی بود.سعی کن خوب زندگی کنی غصه منو هم نخور اینجا منتظرت خواهم موند .عاشقانه و قول میدم هیچوقت دیگه ترکت نکنم.

بخاطر حقه ای که بهت زدم هم منو ببخش .اونی که عاشقانه دوستت داره سام.راستی به یکی از دوستام سپردم مواظب باشه چراغ ورودی در خونمون همیشه روشن بمونه که اگه یه روزی برگشتی همه جا تاریک نباشه.سام تو.

مولی برگشت و به عکس سام روی دیوار نگاه کرد و در حالی که چشمانش پر از اشک بود گفت سام منو ببخش.

بخاطر اینکه توی سختترین لحظات تنها گذاشتمت منو ببخش. چشمای سام هنوز توی عکس میدرخشید و به اون میخندید.

منبع


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :