زیر نور یه شمع که چیزی از عمرش نمونده، تو تاریکی این شب که هنوزم فکر کردن بهش منو می ترسونه، جلوی یه نور بیشتر سفید که خیلی وقته بیشتر از آدما صورت منو می بینه و زیر آسمون پر ستاره ی خدا دارم این پست رو می نویسم.

به خودم که نگاه می کنم هیچ حس آشنایی پیدا نمیشه. انگار با شعله ی شمعی که جلوم داره آب میشه آشناترم. احساس دل تنگی دارم نه به کس دیگه. این بار دلم برای خودم تنگ شده. وقتی به خودم نگاه می کنم می بینم شبیه اون چیزی که باید باشم نیستم. چیزای زیادی هست که اذیتم می کنه. بعضی هاش دست من نبوده. میگن خدا این طوری خواسته. حکمتش رو فعلا فقط خودش می دونه و بس. بعضی هاش هم تقصیر خودم بوده، دلیل اون ها رو هم حتی نمی دونم. شاید راست میگن سرنوشت هر کسی وقتی به دنیا اومده رو پیشونیش نوشتن.
//
این متن به دلایل شخصی ویرایش شد و قسمت هایی از اون حذف شد.
مثل تمام مطالب شخصی دیگه در آرشیو شخصیم نگه داری میشه.
از این که گاهی این جا رو با دفتر خاطراتم اشتباه می گیرم معذرت می خوام.
//

شمع روبروم خاموش شد.