سلام
برای تو... برای تو که از من دوری...
برای تو که دیگه حسم نمی کنی... برای تویی که دیگه حرفامو نمی فهمی...
برای تویی که... بگذریم... هر دومون می دونیم این نوشته برای کیه.

این جا می نویسم برای آخرین غم... برای آخرین واقعیت...
برای شروع بازی کردن...

این جا می نویسم معذرت می خوام.
معذرت می خوام که فکر می کردم با گفتن ناراحتیم، مشکل حل میشه و می تونیم خوش حال تر باشیم.
معذرت می خوام با این که عقلم داره بهم می فهمونه که احساسم باید چی باشه اما دلم گاهی هوای یه عشق بی مرز رو می کنه.
معذرت می خوام که بعد این همه مدت هنوز نتونستم باور کنم و با خودم کنار بیام.

نگران نباش...
از امروز نقشم رو خوب بازی می کنم. از امروز یاد می گیرم دروغه که گفتن با کسی که دوسش داری رو راست باش.
از امروز دیگه سرت غر نمی زنم. هر وقت دوست داشتی برو بیا. هر وقت دوست داشتی باش هر وقت دوست نداشتی نباش.

احساس من تیر بارون شد وقتی که...
بعد از نصف روز اونم تو مسیر رفتنت وقت داری با من حرف بزنی.
این که نهایت تلاشی که می کنم که سریعتر به روزای خوب و خوشمون برگردیم اسمش میشه تهدید.
اون جایی که برای باز کردن من از سر خودت بهم راستشو نمی گی.
اون جایی که تو گفتن تمام فعل هایی که به من مربوط میشه از فعل گذشته استفاده می کنی.
آره احساس من اعدام شد...