ببار برایم...
تو که هزاران چشمه ی جوشان،
پشت مردمک هایت پنهان کرده ای...

ببار برایم...
اشک هایت همان آب حیاتی است،
که خضر نوشید و هنوز در به در جاودانگی است...

ببار برایم...
ساعت چشم هایم عجیب با ساعت ابرها کوک است...
عقربه هایی خلاف مسیر زندگی،
که به هم نمی رسند و فقط جفت هم می شوند...

ببار برایم...
تو که اشک هایت برف آب شده ی کوهستان است
بکر و جاری... ببار... ببار...
سیلاب دردهایت را دوست دارم.