الان که دارم این پست رو می نویسم حالم اون قدر بده که نمی دونم تا صبح دووم میارم یا نه.
از سر شب با خیلی ها صحبت کردم دلم می خواست باهاشون حرف بزنم یه کم سبک بشم تا شاید آروم بشم اما به این درد لعنتی یه بغض سنگین اضافه شده که احساس می کنم کم کم داره راه نفسم رو می گیره.
هیچ انگیزه ای برای ادامه چیزی که هست ندارم.
حتی قلبم هم از تپیدن تو این دنیا خسته شده :)
نمی دونم اگه صبح بشه و نباشم، کسانی که دوستشان دارم اما انگار من رو دوست ندارن چه حالی میشن؟!
باشه اشکال نداره... هنوز هم همتون ادعا کنید...
ادعا کنید همراهم هستید به خصوص وقتایی که بهتون احتیاج دارم...
ادعا کنید که می خواید لبخند روی لب های من بیارید...
ادعا کنید که با تمام اشتباهاتم بازم دوستم دارید...
ادعا کنید که ...
آره همش ادعا کنید. امیدوارم خودتون دلتون نسوزه که هیچ وقت نتونستید به ادعاتون عمل کنید.

***

قلبم داره از جا کنده میشه
هیچکس مثل تو نمیشه
عاشقت می مونم همیشه
عاشقت می مونم تا زنده ام
برای آخرین بار، آخرین بار
بذار ببوسمت فقط همین بار
شاید که فردایی نباشه