چند روزه دلم می خواد برای تو بنویسم.
برای تویی که هستی. حتی تو بداخلاقیام. حتی تو عصبانیتام. حتی تو ناراحتی هام.
شاید داری برام دوستی رو معنی می کنی. چیزی که شاید کم کم داره از یادم میره...
می دونم در مقابل این همه قشنگی های دوستی تو، دلت رو نخواسته شکستم.
شاید باور نکنی اما از اون شب، دل خودم بیشتر شکست. دلم شکست که لیاقت دوست خوب رو ظاهرا ندارم.
اما خب بعضی واقعیت ها رو نمیشه انکار کرد.
وقتی برای دوباره ساختن این دوستی اون همه صبر کردی، باورم نمی شد.
دلم می خواست تو این دوستی برات بهترین باشم اما نشد.
تو این جریانات که یکی دو تا هم نبودن، یه کم به هم ریختم. دیگه حتی حوصله خودم رو هم نداشتم گاهی، چه برسه به کس دیگه.
گاهی دلم کس خاصی رو می خواست نه به این خاطر که عزیزتره مهمتره یا هر چیزه دیگه. شاید واسه این که مشکل اون موقعم رو بهتر درک می کنه. یادته بهت گفتم سعی می کنم محکم باشم؟! دلم نمی خواست خیلی جاها تو بفهمی مشکلات دارن اذیتم می کنن اما نمی شد!
اون شب با تمام وجود درک می کردم که سعی کردی من رو از اون حال و هوا در بیاری اما من...
اینا رو می نویسم شاید نه برای تو... شاید برای خودم... شاید برای این که یادم باشه حق ندارم در هیچ شرایطی دل کسی رو بشکنم.
اما هیچ وقت یادت نره، من هیچ کس رو فراموش نمی کنم. حتی تو تمام کسانی که بهم بدی کردن یه خاطره خوب می تونم پیدا کنم که به یادشون باشم چه برسه به دوست خوبی مثل تو!!!
فراموشی این نزدیکی ها نیست... حوصله ما آدما خیلی دور شده... دیگه انگار بلد نیستیم زندگی کنیم... بلد نیستیم دوست داشته باشیم... و حتی بلد نیستیم جواب دوست داشته شدن رو بدیم...

یادت باشه...
دلمان کوچک است ولی آن قدر جا دارد که برای عزیزی که دوستش داریم، نیمکتی بگذاریم برای همیشه!