یه چند وقته حال و هوای نوشتن ندارم. یعنی حال و هوای هیچ کاری رو ندارم.
اما الان که دارم می نویسم خیلی دلم گرفته. سر شب داشتم فکر می کردم که باید یه کم دوستای نزدیکم رو کم کنم که بتونم به همشون به اندازه ای که دوست دارم محبت کنم. اما الان که بهشون احتیاج دارم هیچ کدومشون نیست که بتونه درکم کنه. تعداد کسانی که دور و برت هستند به هیچ وجه نمی تونن تضمین کننده این باشند که تنهایی رو احساس نکنی. حتی این که تنهایی رو کمتر احساس کنی.
شاید تو ظاهر خیلی ها باشن. اما گاهی آدم نیازمند حضور کسیه که نیازی نباشه دردش رو حتی بهش بگه. فقط با بودنش آرامش رو به آدم هدیه کنه.

دلم برای خیلی ها تنگ شده! :( حتی اونایی که هستند اما دیگه مثل سابق نیستند.

دلم الان کسی رو می خواد که فقط باشه که از این همه سردی دستام نترسم.
دلم الان کسی رو می خواد که با صداش آروم بشم.
دلم الان کسی رو می خواد که الان که احساس ترس می کنم بهم بگه نترس من پیشتم.
دلم الان کسی رو می خواد که بتونه بفهمه تنها بودن تو جمع یعنی چی.
دلم الان کسی رو می خواد که ازم نپرسه چی دوست داری، کاری برام انجام بده که به زندگی برگردم.

دلم الان پدرم رو می خواد که بهم بگه اگه هیچ چیزی درست نیست من پشتتم.
دلم الان مادرم رو می خواد که با وجود این که همیشه آخرش عصبیش می کنم اما همیشه به حرفام گوش می کنه.
دلم الان برادرم رو می خواد که باز هم بهم بفهمونه براش ارزشمندم.
دلم الان عشقم رو می خواد که بگه چشماتو ببند و بدون تو بغل منی و آروم باش.
دلم الان خدام رو می خواد که این احساس رو بهم بده که هوامو داره.

دلم الان خیلی چیزا می خواد اما... :)