مادر و برادرم قرار بود به یه مسافرت برند. با این که کلی تاکید کردم به محض این که رسیدید از تو فرودگاه بهم اس ام اس بزنید، اما یکی دو ساعتی از زمانی که باید خبری ازشون می شد گذشته بود و هیچ خبری نبود. یهو دلم شور افتاد. خیلی نگران بودم. قبل از این که بهشون زنگ بزنم رفتم اول دعا کردم چیزیشون نشده باشه. گوشی رو برداشتم و زنگ زدم. خدا رو شکر هیچی نشده بود فقط دقت نکرده بودن ارسال اس ام اس اون ها خطا خورده. اما بعد به این فکر می کردم اگه خدایی نکرده، براشون اتفاقی میوفتاد، هیچ وقت بهشون نگفته بودم دوسشون دارم. هیچ وقت به برادرم نگفتم که هر چند خیلی با هم جر و بحث می کنیم اما عزیزترین کسی هست که تو زندگی هر کاری براش می کنم. هیچ وقت به مادرم نگفتم که هر چند گاهی با هم اختلاف نظر داریم اما اندازه دنیا تا دوسش دارم. نمی دونم شاید کسانی که رفتند و هیچ وقت برنگشتند عزیزانی داشتند که اون ها هم وقت نکرده بودند دوسش داشتنشون رو بگن. شاید همین الان هم تو زندگی همه ما کسانی هستند که احساسمون رو بهشون نگفتیم و شاید نمی دونن چه قدر دوسشون داریم. تا وقتی فرصت هست بهشون بگیم! دیر میشه وقتی که دیگه صدامون رو نشنوند...