تبلیغات
نه نرو تنهام نذار...

و آخرین پست وبلاگ...

دوشنبه 9 بهمن 1391 09:00 ب.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

پایان

خب بالاخره بعد از کمتر از یه سال نوبت این پست آخر هم رسید...
این جا هم مثل تمام چیزهایی که یادآور اون هستن...
خدانگهدار


40 روز گذشت...

دوشنبه 9 بهمن 1391 07:36 ب.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

خاطرات خوبت باقی خواهند ماند...

خب فکر می کنم بعد 40 روز وقت اون رسیده که همه چیز رو برای همیشه فراموش کنم. البته مسلما خاطرات خوب گذشته می تونن حداقل سهم من باشن و برای همیشه نگهشون می دارم.
دیر می فهمی چه اتفاقی افتاد و دیر می فهمی که تمام سعیم رو کردم که تو همیشه برنده باشی اما حیف که بازم باختی.

بی من و با من اما مواظب خودت باش
نشکنه بغض چشمات، نزار بریزه اشکاش



کارت خداحافظی

دوشنبه 9 بهمن 1391 07:08 ب.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

شاید نفهمیدی که من، بی اون که تو چیزی بگی...سپردمت دست خدا که بی خدافظی نری

حالا معنی شعر بالا رو درک کردی؟! من می دونستم به زودی از پیش من خواهی رفت به خاطر همین به جای کارت مناسبتی این کارت رو بهت دادم.
یادته؟! این شعر تو پروفایلت بود و من خیلی این شعر رو دوست داشتم و همیشه میومدم از رو پروفایلت می خوندم. به خاطر همین مطمئن بودم دوسش داری...
از یه طرف متن شعر حکایت جالبیه، به خصوص اون جا که میگه: "بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم..."
یادته کارتت دقیقه نود آماده شد؟! چون عکس دختر روی کارت عوض شد...
و برات هیچی ننوشتم تا بدونی کسی که از پیشت رفت سکوت کرد و اگه یادی بخواد بمونه باید تو خاطراتت باشه نه روی یه کاغذ...

بی تو مهتاب شبی...


کلافه - سیاوش قمیشی

دوشنبه 9 بهمن 1391 06:29 ب.ظ طبقه بندی:آهنگ های شنیدنی، 

برو اگه می خوای بری، دلت نسوزه واسه من
این جوری که کلافه ای بدتره خب دل و بکن
بکن دل و از این همه خاطره های روی آب
فکر کن ندیدم ما هم و حتی یه بارم تو خواب

راحت برو یه قطره هم، گریه نداره چشم من
اشکاشو پشت پای تو می خواد بریزه دل بکن
من که نمی میرم اگه بخوای تو از این جا بری
چون می دونستم که تو از اول راه مسافری

شاید نفهمیدی که من، بی اون که تو چیزی بگی
سپردمت دست خدا که بی خدافظی نری
قصه ی راهمو نخور شاید همین جا بمونم
شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمی دونم



گفتگو با خدا

دوشنبه 9 بهمن 1391 12:36 ق.ظ طبقه بندی:حرف های دوست داشتنی، 

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم : اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد
وقت من ابدی است. چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد ...
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند.
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند.
زمان حال فراموش شان می شود.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد.
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
بعد پرسیدم ...
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند؟
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد.
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.
اما می توان محبوب دیگران شد.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
و یاد بگیرن که من اینجا هستم.
همیشه
اثری از ریتا استریکلند


خدا و بنده

چهارشنبه 4 بهمن 1391 12:17 ق.ظ طبقه بندی:داستان های خواندنی، 

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن ۱۱ رکعت است.
بنده: خدایا! خسته ام! نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان.
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است.
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله.
بنده: خدایا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله.
بنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم.
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم.

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد...

خدا: ملائکه ی من! ببینید من آن قدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده...
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید.
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد.
ملائکه: خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کرد...

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی...
من آن چنان گوش فرا می دهم که انگار همین یک بنده را دارم...
و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری...


تنهایی - محسن یگانه

سه شنبه 3 بهمن 1391 09:56 ب.ظ طبقه بندی:آهنگ های شنیدنی، 

همون لحظه همون موقع با اون احوال خیلی بد
درست وقتی که می رفتی دلم شور تو رو می زد
همون وقت که تو رو داشتم یهو از دست می دادم
از اون شب به خودم هر شب چه قدر لعنت فرستادم

چه کاری بود که من کردم تو رو سوزوندم از ریشه
این آتیش همون روزه که دامن گیره من میشه

رفتی که تنها بمونم با خودم
هیزم آتیش تنهایی شدم
باعث اون همه تنهایی منم
عاقبت باید که تنها می شدم

توی این خونه ی متروک، دلم جون میده می میره
شباشم بی ستاره است و غروباشم نفس گیره
به تو بدم کردم و الان، ببین عاقبتم اینه
که تنهام و دل تنگم، دیگه ساکت نمی شینه

به تو بدم کردم اون روزا که عشقت رو نفهمیدم
که هر کاری باهات کردم دارم تاوانشو میدم


بازار عشق

دوشنبه 2 بهمن 1391 10:22 ب.ظ طبقه بندی:حرف های دوست داشتنی، 

از حساب و کتاب بازار عشق هیچگاه سر در نیاوردم،
و هنوز نمی دانم چگونه مى شود
هربار که تو بى دلیل ترکم می کنى
من بدهکارت مى شوم...

(یک لبخند تلخ)


کوچه - فریدون مشیری

دوشنبه 2 بهمن 1391 03:32 ب.ظ طبقه بندی:آهنگ های شنیدنی، 

بی تو مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
 

در نهان خانه ی جانم، گل یاد تو درخشید،

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید.
 

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه محو تماشای نگاهت.
 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

ـ «از این عشق حذر كن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

آب، آیینه ی عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»

 

با تو گفتم:‌ «حذر از عشق؟! ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...»

باز گفتم كه: «تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

 

اشكی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت...

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم،

پای در دامن اندوه كشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نکنی دیگر از آن كوچه گذر هم...


بی تو اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

فریدون مشیری
از مجموعۀ «ابر و کوچه»


دیوانگی...

دوشنبه 2 بهمن 1391 03:24 ب.ظ طبقه بندی:یه سری حرف های شخصی، 

کمـــــی دورتــر بـایست…
لطفـــــــــا!
من دیــوانه تــر از آنــم…
کــه بی هــوا،
در آغـوشت نگیــرم …!

یادش به خیر... همیشه فکر می کردم یه روز جرئت این رو داره که وقتی من رو می بینه بیاد بگه دلم برات تنگ شده...
و هیچ وقت نفهمید هر بار که از خونه می رفتم بیرون، امیدوار بودم که اون روز بی هوا ببینمش...


مرد باید چه جوری باشه؟!

دوشنبه 2 بهمن 1391 12:54 ب.ظ طبقه بندی:حرف های دوست داشتنی، 

مرد کسیه که
همیشه پیراهن تنش باشه
آستیناش رو تا مچ تا بزنه
جین یا پارچه ای فرقی نداره
اما همیشه تمیز باشه
بوی عطر خوب و مردونه بده
نه زیاد نه کم ته ریش داشته باشه
اخمو باشه
موقع حرف زدن سرش پایین باشه
محرم و نا محرم حالیش باشه
جنبه حتی بوسیده شدن داشته باشه
دستشو که میگیری حس داشته باشه
زیر دستات نبضش بزنه و گرم گرم باشه
مرد باید مرد باشه !
تافته ی جدا بافته نباشه
با پول باباش کاری نداشته باشه
هر چی هست از خود خودش باشه
خاکی باشه و از مردم باشه
مهربون باشه اما لوس و ننر نباشه
آره مرد باید مرد باشه !
وقتی باهاش حرف میزنی
فقط گوش کنه و نگات کنه
نه من بگه نه منم باشه
حرف که بزنه حرف خوب بزنه
نصیحت نکنه اما راه بلد باشه
زبون باز و چاپلوس نباشه
از ته دل حرف بزنه و صادق باشه
همیشه با همه وجود حقیقت بگه
حتی اگه باعث تنهاییش باشه
کلا بگم درد رو بشناسه و اهل دل باشه
بیخیال اطرافش همه توجهش به تو باشه
دیر بخنده اما وقتی میخنده از ته دل باشه
وقتی بغلت میکنه امن امن باشه
وقتی میبوستت از ته دلش باشه
راه رفتن باهاش حس خوب داشته باشه
هر کسی شما دو تا رو دید حسود باشه
افتخار کنی وقتی باهاش هستی
باور کنی این تنها مرد دنیات باشه
خلاصه که مرد باید مرد باشه...


مردانگی

چهارشنبه 27 دی 1391 09:43 ب.ظ طبقه بندی:حرف های دوست داشتنی، 

مردانگی ات را
با شکستن دل دختری
که دیوانه ی توست
ثابت نکن
مردانگی ات را
با غرور بی اندازه ات
به دختری که عاشق توست
ثابت نکن
مردانگی را
زمانی می توانی نشان دهی
که دختری
با تمام تنهایی اش
به تو تکیه کرده و
با تکیه به غرور تو
به قدرت تو
در این دنیای پر از نامردی
قدم بر می دارد...


دارم یخ می زنم - 25 باند

شنبه 23 دی 1391 04:13 ب.ظ طبقه بندی:آهنگ های شنیدنی، 

دارم یخ می زنم کم کم تو این سرمای بی وقفه 
همه جا برفه این روزا ولی دستات مثل سقفه
دارم یخ می زنم کم کم به آغوشت برمگردون
نخواه چشمامو خیس از اشک نذار گم شم تو این بارون

نذار باور کنم نیستی نمیشه باورش سخته
همیشه اولش خوبه همیشه آخرش سخته
نخواه باور کنم نیستی نمیشه باورش سخته
همیشه اولش خوبه همیشه آخرش سخته

دیگه کار از کار گذشت منم با حرفات خوشم
ولی چشمات می گفتن که کم کم باید بارو بست
از وقت رفتنت چشام هر شب غرق اشکمه
اگه اینه عشق اگه اینه آخرش 
اگه از اول فقط این بود باورت
اگه هر چیز خوردت کرد رفت
اگه مشکلات رو بهت کردند
من بیشتر شکستم و
رفتنت میده بیشتر شکنجه ام
نامه هاتو حفظم من
همه خاطراتو دیگه حس کردم
نذار غرور کاری کنه گذشت نکنی
بیا برگرد مانع ها رو بشکن پس

همیشه اولش عشقه همیشه اولش خوبه
کجای جاده جا موندی؟!
دلم بدجوری آشوبه
نمی دونی چه دلتنگم
نمی دونی چه بی تابم
به رویا دلخوشم هر شب...
به امید تو می خوابم
نمی دونی نمی دونی چه بی تابم


آخرین بهانه زندگی

شنبه 23 دی 1391 03:02 ب.ظ طبقه بندی:داستان های خواندنی، 

  ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود از هشتی ورودی خانه ، صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است .
مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید . و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش باشی .
سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند همان کسی که نصیحتش نمودید بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده .
میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد ، ابوریحان دستش را گرفت و گفت نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش فرستاده . میزبان سر خم نمود .
ابوریحان بدیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد دوباره آب نوشید . ارد بزرگ اندیشمند برجسته می گوید : هیچگاه امید کسی را نا امید نکن، شاید امید تنها دارایی او باشد .
می گویند : چند روز دیگر هم ابوریحان در نیشابور بماند و روزی که آن شهر را ترک می کرد آن مرد با همسر بازگشته خویش ، او را اشک ریزان بدرقه می کردند


هوایی شدی - محسن یگانه

پنجشنبه 21 دی 1391 04:39 ب.ظ طبقه بندی:آهنگ های شنیدنی، 

من برعکس همه پشت خنده هام غمه
تو برعکس منی شادی و غمگین می زنی
ولی تو فوقش آخرش میگی کلاه رفته سرش
باشه کلاه رفته سرم ولی تو رو از رو می برم

خط و نشون کشیدم که خدایی نکرده دیدم
چشام دیگه تو رو نبینه، آره دوری و دوستی همینه
خاطرت هنوز عزیزه ولی از فکری که مریضه
بهتره دوری باشه نه که یه عشق زوری باشه

هوایی شدی خواستی که قلبمو دورش کنی
دل تو دلت نبود بزنی ذوقمو کورش کنی
کار از کار گذشته دیگه نمیشه به رو نیارم
با بد و خوب تو ساختم ولی نه دیگه کشش ندارم

تو برعکس منی زیر حرفات می زنی
من به موقعش یه کمی آره فوقش یه کمی
یه کمی کلاه رفته سرم وقتی بودی دورو برم
یه کمی کلاه رفته سرم ولی تو رو از رو می برم

تو انگار تو نبردی ببین چه گرد و خاکی کردی
عشق تو عین درده آخ الهی برنگرده
حسی بهم نداشتی روز و شب واسم نذاشتی
تو ظاهر عشق و دوستی ولی دروغ های زیر پوستی


  • تعداد صفحات :14
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :